محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1374

تاريخ الطبرى ( فارسي )

با گروهى ديگر سوى ذو القصه رفت و آنها كه بر گذرگاهها بودند با وى برفتند . مسلمانان به ابو بكر گفتند : « اى خليفهء پيمبر ، ترا به خدا خودت را به خطر مينداز كه اگر كشته شوى كار مردم آشفته شود ، اقامت تو در مدينه براى دشمن بدتر است يكى را بفرست و اگر كشته شد ديگرى را بفرست . » گفت : « به خدا چنين نكنم و مانند شما به جنگ آيم » و با سپاه خويش سوى ذى حسى و ذو القصه رفت و نعمان و عبد الله و سويد بر ميمنه و ميسره و دنباله بودند و همگان برفتند و در ابرق به مردم ربذه حمله بردند و كشتار كردند و خدا حارث و عوف را هزيمت كرد و حطيئه اسير شد و عبس و بنو بكر فرارى شدند و ابو بكر روزى چند در ابرق كه بنى ذبيان از پيش بر آن تسلط داشته بودند بماند و گفت : « روا نيست كه بنى ذبيان بر اين سرزمين تسلط داشته باشند كه خدا آن را غنيمت ما كرده است . » وقتى اهل ارتداد مغلوب شدند و به دين خدا باز آمدند و بخشش آمد ، مردم بنى ثعلبه كه در ابرق مقر داشته بودند بيامدند كه آنجا بمانند و مانعشان شدند پس در مدينه پيش ابو بكر آمدند و گفتند : « چرا نمىگذاريد ما در ديارمان مقر گيريم ؟ » ابو بكر گفت : پس دروغ مىگوييد اين ديار شما نيست بلكه غنيمت ماست » و گفتهء آنها را نپذيرفت و ابرق را چراگاه اسبان مسلمانان كرد و ديگر سرزمين ربذه را چراگاه مردمان كرد ، سپس چراگاه چهارپايان زكات شد ، به سبب آنكه ميان مردم و متصديان زكات تصادمى رخ داده بود و با اين كار تصادم از ميان برخاست . و چون قبيلهء عبس و ذبيان شكست خوردند ، سوى طليحه رفتند كه از سميرا سوى بزاخه آمده بود و آنجا مقر گرفته بود . عبد الرحمن بن كعب گويد : وقتى اسامة بن زيد بيامد ، ابو بكر برون شد و او را در مدينه جانشين خود كرد و سوى ربذه رفت تا با بنى عبس و ذبيان و جماعتى از بنى عبد مناة بن كنانه پيكار كند ، در ابرق با آنها رو به رو شد و جنگ انداخت و خدا آنها را منهزم كرد و پراكنده شدند .